تبليغاتX
روزنوشت
علی-دانشجوی سال سوم برق

خدای من تازه نیم ساعت پیش به خونه اومدم!!!

امروز در استادیوم بهترین خاطره فوتبالی عمرم رقم خورد.سپاهان رو در یک بازی کاملا برتر در هم شکستیم تا آقای ساکت رییس باند مافیای فوتبال ایران خفه خون بگیرد! از آمار مالکیت توپ ۶۸٪-۳۲٪ یگیر تا موقعیت های گلمون که شاید ده برابر اونا بود و کرنر ها و ...، به بیان دیگر تحقیرشون کردیم این تیم و باند مافیایی ای که پشت سر این تیمه! بازیکناشونم که  یه مشت وحشی که جز زدن چیزی بلد نبودند و البته وقت تلف کردن و کل بازی هم معمولا روی زمین در حال چرت زدن بودند!!! به نظرم داور می بایست یه نیم ساعتی فقط برای سید صالحی وقت اضافه می گرفت.... شانس آوردیم که استادیوم همش خودی بودند وگرنه بعید نبود که اینا که تو کور کردن و چشم درآوردن شهره آفاقند بریزند چشم بازیکنای ما رو هم در بیارند!!!!. داوری هم مثل همیشه با نگرفتن دو پنالتی صد در صدمون که درستیشونم تایید شد و ندادن کارت قرمز به بازیکنان زردمبو که حتما دو بازیکنشون باید صد درصد اخراج میشد قدرت مافیایی این مردک انسان نما رو که الهی سایه اش از فوتبال ایران کم بشه اثبات کرد. اصولا این تیم(سپاهان) در بازی های داخلی همیشه ۱۲ نفره ست...  این مردک دزد (مستر ساکت) هم برداشته بود ۵۰۰۰ نفر رو به زور با حق خوری!(مثل ماجرای اصفهان) جا داده بود تو استادیوم که احتمالا ملاک انتخاب شدنشون به تعداد فحش هایی بود که بلد بودند! یکیشون که بیرون اینقدر به پرسپولیسیها فحش داد که بهش گفتم" همه چیزت به همه چیزت میاد" اون بازیکن وحشیشون حاج صفی هم که فقط از فوتبال زدنشو یاد گرفته بود...نمی دونید که وقتی از آسیا حذف شدند چقدر خوشحال شدم! مخصوصا فینال آسیا

 حقیقتا که این فصل دیگه حقمون بود...اگه اون شش امتیازو ازمون کم نمی کردند، احتمالا یه ماه قبل قهرمانیمونو چشن گرفته بودیم. کلاس بازی و ...بگدریم اون مربیشون با اون قیافه که بیشتر به معتادین میدون مولوی می خورد از همه خنده دارتر بود، نمیدونم این ساکت اینو از کجا پیدا کرده بود

ولی امسال اونقدر قویتر بودیم که داوری و اعضای این باند دیگه حریفمون نشند....

فقط یک نفر مردانه جلوی این تیم فاسدالمدیریت وایستاد که آقای شاه حسینی رییس کمیته انضباطی بود که ایشون هم دارن یواش یواش کله پا می کنند.

اونقدر قاطع بازی کردیم که گویا کارشناس تلوزیون هم که قبل از بازی سپاهان رو برنده می دونست و کلا همیشه طرفدار سپاهان بود اعتراف کرد که امسال و مخصوصا با این بازی قهرمانی حق پرسپولیس بود.

عاقبت حق به حقدار رسید...

قطبی یعنی عشق...

 

نوشته شده توسط علی در ساعت 1:23 | لینک  | 

یادم رفته بود که وبلاگ دارم!

خب امروز رفتم نمایشگاه کتاب، نه ببخشد مصلای کتاب!!! چون به تنها چیزی که شباهت نداشت نمایشگاه بود. شاید تنها کلمه ای که بتونه توصیفش کنه "افتضاح" باشه! مثل پارسال...

آدمایی هم که اومده بودند اکثرا یه عده دختر و پسر بودند که تنها چیزی که بهشون نمی خورد کتاب خریدن بود. اومده بودند فقط بهم تیکه بندازند، که تو اون بلبشو به ما هم رحم نکردند و ...

ببخشیدا ولی واقعا بعضی دخترا عینهو اکثر پسرا ذلیل و بدبختند. ما هم که خوشتییپ خوراک تیکه اینجور بیکارها. یه دو سه ماهی میشد ار اینجور تیکه ها نخورده بودم ولی خب امروز در چندین نوبت جبران شد

همش سی تومن پول برده بودم که باهاش تونستم سه تا کتاب واسه خودم بخرم(همشم مرتبط با رشته برق) و یک سی دی بانک کتاب(باز مرتبط با برق) با چند تا کتاب داستان واسه داداش کوچولوم.

اکثرا هم تو سالن شماره دو(ته شبستان!!!) بودم و به گذشته نمایشگاه افسوس می خوردم!

بعدشم چون پول برگشتن رو نداشتم! تا خونه پیاده اومدم. هرچند خونه مون هم زیاد از نمایشگاه دور نیست.  

نوشته شده توسط علی در ساعت 0:31 | لینک  | 

این روزها اینقدر سرم شلوغه که دارم دیوونه می شم.

یکی از دلایل پست نکردنم هم همینه. کامپیوتر شخصیم رو هم به اخوی کوچک اهدا کردیم و کیبورد این لپ تاپه هم فارسی نداره و این هم دلیل دیگر پست نکردنمه!

anyway...

امروز پس از مدتها وقت کردم و تو کانال GEM tv یک فیلم دیدم به نام head in the clouds اگه ندیدید برید ببینید جزو پنج فیلم فوق العاده ایه که تو عمرم دیدم هم طراز کشتی تایتانیک و...!!!با بازی محشره چارلیز ترون و همسر واقعیش!  هنوز یه جورایی تو فکر اون فیلمم. یک شاهکار رمانتیکه که صد در صد گریتونو در میاره. در مورد زندگیه یک پسر فقیر ایرلندیه که قبل از جنگ جهانی دوم دانشجوی دانشگاه کمبریج بوده و تو اونجا با یک دختر ثروتمند فرانسوی(چارلیز ترون) آشنا میشه و بعد از فارغ التحصیلی به پیش دخترک در فرانسه میره و با او و تقریبا کنیز این خانم زندگیه سه نفره و شیرینی رو تجربه می کنند ولی جنگ جهانی شروع میشه و پسرک ایده آلیست و ضد فاشیست فیلم علی رغم مخالفت خانم به جنگ فاشیست ها میره و کنیز و یا به عبارت دیگر مدل کارهای خانم رو هم به عنوان پرستار با خودش میبره و در جنگ کنیز میمیره و پسرک وقتی بر می گرده ....می بینه که خانم با یک افسر آلمانی ازدواج کرده و ...

 

نوشته شده توسط علی در ساعت 17:54 | لینک  | 

به دلیل لو رفتن وبلاگم آن را بستم.

از امروز اینجا خانه من است!

نوشته شده توسط علی در ساعت 13:46 | لینک  |